به نام یگانه خالق هستی
از پشت پنجره به بيرون نگاه مي كنم.
شكوفه ها با هم مسابقه ي فرود داده اند.
خورشيد به همه سلام مي كند و گيسوان طلايي اش را شانه مي زند، صداي ترانه قناري و مرغ عشق از بزم عروسيشان برپاست ، اما در پشت پنجره در فضاي تنفس من برگ هاي زرد و نارنجي و قرمز خزان مي بارند و باران نيز مي بارد و بارش برگ و باران خاطرات نيز از خيال من بيرون ميريزد
و زندگي تازه اي آغاز مي شود .
( سرگل )

می دونین زندگی تازه من کی شروع شد؟؟؟ .....وقتی عشق تو سینه من مرد ..... وقتی رو قلبم با گداخه ای از آهن نوشتن عشق ممنوع.......می دونین کی خودمو شناختم؟؟؟........ موقع برگ ریزون بود .....آره پاییز ......دیگه خودمو شناختم و بد جوری هم باور دارم ......
اینم منم دیگه
.....می دونم آخرشم ......![]()
سلام![]()
![]()
چیه حال کرردین من نبودماااااا.
.......ولی اینجا شو نخونده بودین عمرا اگه من کم بیارم و برم.....![]()
تو بلاگ بهاااااار جونم گفتم......خداحافظی من ممکن یه روز تا چند سال باشه......حالا که همش شدش 30 روز .......چی؟؟؟؟ میدونم نشد ......خودتون حساب کنین دیگه.....؟؟
وقتی اومدم گفتم باید پر از انرژی باشم شاد شاد ....اصلا میخوام با بودنم بچه ها همه شاد شن ...اینجا اجین بشه با خنده های شما .....مثل اون قدیما که زیادم طول نکشید .....یادش به خیر چه قدر شاد بودم و با انرژی ...و الان دیگه.......هر بار که آپ کنم سعی میکنم از قبل بهتر تر تر تر شم.......![]()
میخوام از خاطراتم بگم از دبیرستان و همه شر بازیهام.......![]()
یادش به خیر همین چند وقت پیش بود وقتی دوباره همه بچه ها دور هم جمع شده بودیم داشتیم از قبل می گفتیم چه قدر خندیدیم اونقدر که از دل درد افتادیم....![]()
از اینکه منو مبصر میکردن تا کمتر شیطونی کنم...ولی بازم هر روز جلوی دفتر بودم
....وای که اون روزی که موهامو به خاطر ژل تو سرما شستم چه قدر لرزیدم
....صبح ها همیشه به دلیل و ژل زدن و مدل های مختلف ریش جلوی دفتر بودم ....روزای دیگه هم که نبودم....زنگ اول نمیومدم ....چرا ؟؟ اینو مطمئن باشین زنگ اول درسی داشتیم که نخونده بودم و قرار بوده 100 در صد از من بپرسن
..... آخه از شانس من هر سه سال دبیرستان شماره 20 لیست ها بودم و همه معلمین عزیز هم ماشالاه عاشق این شماره هستن......(چش ابروی من)![]()
وای وقتی میرفتیم سر کلاسو که نگو همه بچه ها هماهنگ بودن با من و مسعود ....مسعود که یه جورایی استاد بندری زدن رو میز و اینا بود و بقیه برو بچ همه دست و رقص و اینا یه جورایی کلاس درس به کلاس رقص تبدیل میشد......و تا ناظم یا مدیر تو سالن رویت میشدن کلاسه ما بهترین کلاس میشد از لحاظ نظم و ترتیب.......![]()
(چاکریم)
چشتون روز بد نبینه ....یه.روز از عاشورا نگذشته بود ...رفتیم نماز جماعت و برگشتیم سر کلاس تا معلم بیاد شروع کردیم به رقصیدن اما غافل از اینکه پنجره کلاسمون باز و مدیر هم فقط من رو دید و جاتون خالی....![]()
فکر کنین با لباس مشکی داشتیم میرقصیدیم ....هیچی دیگه از این بگم که از اونجا تو مدرسه کلی سرشناس و محبوب و معروف و اینا بودم همه معلما و ناظما و شاگرد اولها هم اومدن تا وساطت کنن من برگردم به کلاس نشد
...آخر سر بعد از دو روز که اخراج بودم ..چه اخراجی هم ، همش پیش ناظممون میگفتیم و میخندیدیم ........
.که از یه جایی گرا رسید که اگه یکی از معلما که حاج آقا بود (آخوند) با مدیر صحبت کنه همه چیز درست میشه و وقتی ناظم گفت که حاجی بره و با مدیر صحبت کنه رو یادم نمیره حاجی شارژم کرد و گفت درست میکنمش ... وقتی از دفتر مدیر بیرون اومد رو یادم نمیره رنگ و رو پریده و جن زده ![]()
....فقط به من گفت بچه تو چی کار کردی....![]()
فایده ای نداشت و آخر سر بعد از 3 روز به دلیل اینکه نتونسته بود هیچ مورده دیگه ای از من کشف کنه و نمره هامم بد نبود اجازه داد تا برگردم سر کلاس ......حالا این تحقیقات هم به دلیل این که همه دوسم داشتن + اعلام شده بود و گرنه .....![]()
بچه ها میخوام یه اعترافی کنم : ببخشید اگه از بچه های مدرسه کسی میخونه منو ببخشه......![]()
![]()
من از سال دوم دبیرستان تا روزه آخری که تو اون مدرسه بودم سوال های همه امتحانات رو شب قبلش داشتم....![]()
ببخشین بی جنبه بودین و گرنه بهتون سوالها رو میدادم......![]()
(اگه بدونین چه حالی میده فکر کن امشب یه برگه سوال دستت برسه با سربرگ امتحانی فردا)
برا همین بود که همیشه امتحانات خوب بودم ولی سرکلاس و امتحانات نهایی افتضاح......
بگذریم برگشتم به کلاس رو بگم......
کلاس ما قانون بر این بود که دو ردیف آخر کلاس هیچ کسی نشینه .....دلیل به دلیل چش چرونی بچه ها به برجهای مجاور پنجره ....
ولی برگشت من با یه تبعید شروع شد........ اونم اینکه مبصری از من گرفته شد و من تو یکی از شش میز آخر باید میشستم و دور از همه برو بکس.....![]()
چه حالی میداد جاتون خالی دوست دختره یکی از بچه ها تو اون برجه زندگی میکردن و من ساعت قراراشونو فیکس میکردم...![]()
ولی بعد از چند روز به دلیل تمام مرامها و معرفتهایی که برای بچه گذاشته بودم........ بچه ها بی کفایتی مبصر جدید رو ثابت کردن و من به مبصری برگشتم ....روز از نو روزی از نو......
(من پرو نیستم)
یادش به خیر تا معلم شیمی و فیزیک میومدن بین من و مسعود دعوا میشد تا بریم گچ بیاریم و تخته پاکن....
آخه میرفتیم برگشتمون با خدا بود تا معلم درس بپرسه و ما برگردیم......
اون روزی که شماره تلفن معلم زمین شناسی رو بهش دادم و نمره مستمر زمین رو به من 20 داد خاطره انگیز ترین روزها بود ....یا اون روزی که معلم زیست (خشن ترین معلم) برگشت گفت مهران ..... دخترمو بهت بدم دست از سرم بر میداری یا نه ....یا روزی که همین معلم زیست اومد در گوشم جوک تعریف کرد و زد پشتم و هر هر خندید و منم گرخیده بودم و یه ابر بالای سرم باز شد که توش نوشته بود چیه باز بهش خندیدم پسر خاله شد .......یا معلم زبان میخواست امتحان بگیره و من رفتم رو مخش و کل وقت کلاس کاری کردم برام از خاطرات جبهش تعریف کرد و من مخم ترکید و بچه ها بازی میکردن......یا اینکه تونستم با پرش حلقه بسکتبال مدرسه که خیلی از حلقه های استاندارد بالا تر بود رو بگیرم و نمره 20 مسمتر بگیرم و آخر سال حلقه رو شیکوندم از بس پریدم.......یا اولین بازی فوتبالی که سال اول تو اون مدرسه رو به روی تیم دبیر ها بازی کردم واز 30 متری بهشون گل زدم (دلیل محبوبیت بین بچه ها : همیشه روی تیم فوتبال دبیرا توسط من گرفته می شد) یاد اردکی که سر کلاس بردیم به خیر........ و پونزایی که زیر معلما میزاشتم و مهمتر از همه عروسک هایی که همیشه سر از جیب من بیرون داشتن مخصوصا موقع نماز جماعت یا روزی که سر نماز جماعت همه ساکت و مشغول نماز بودن برای من اس ام اس اومد.... اون روز که نگو یادم نمیاد چه جوری پیچوندم و فرار کردم تا گوشیمو نگرین ......و اینکه هر روز سرکلاس زنگ اول با مسعود توسط کیک و شیرکاکائو از خودمون برای صبحونه به طور مقفیانه پذیرایی میکردیم....و اون روزی که ناظم میخواست مچ بگیره و زودتر اومده بود و ته کلاس نشسته بود که منو مسعود با داد و هورا کشیدن... بپر بپر و تکنو وارد کلاس شدیم و در جا کوپ زده شده شدیم .....روز تولدم که زیر در رقصیدم و وقتی بالایی پریدم سرم خورد به چهار چوب درب و کلی خون اومد و کلی خاطره های دیگه که پرو میشین اگه بگم.....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بسه دیگه بزارین دفعه بعدی خاطره گم شدنم رو وقتی 6 سالم بود رو تعریف کنم .......
و دلایل غیبت و ناراحتی های اخیر من :
1-- اینکه بریدم نه از اینجا از زندگی از سختی های که دارم میکشم از اینکه هر بار به 100 درصد از آمادگی رسیدم با مصدومیت کلی عقب افتادم که از بی تجربه بودن من میشه... هیچ وقت بازیکنای بزرگ از لحاظ بدنی خودشون رو تا شروع بازیها به 100 درصد از آمادگی نمیرسونن .....بیشترین احتمال مصدومیت موقعی هست که تو اوج آمادگی هستی......(نظر همه دکتر ها همینه)
تا حالا سه بار به اوج رسیدم و ولی یکباره پرت شدم به پایین ....هیچکسی رو سراغ ندارم 2 بار اورست رفته باشه.....اما من این انگیزه رو دارم که هر بار هم سقوط کنم باز برگردم..... اما این بار خیلی منو داغون کرده براتون میگم 2 هفته نیستش که جواب آخرین ام آر آی و فیزیوتراپی رو پیش دکتر گرائلی و دکتر زرینه بهترین دکتر های ایران (دکتر ورزشی) بردن و گفتن که فاصله های مهرهای 5 و 6 کمرم زیاد شده به خاطراون باری که پریدم هد بزنم و زیرم خالی شد از 1.5 متری به زمین خوردم با کمر و مجبور به اینم که تا بهمن ماه فقط فیزیوتراپی کنم و بد ترین خبر ممکن همین چند شب پیش به دلیل یه ضربه به زانو راست مجبورم تا 2 هفته زانوی راست خودم رو تو آتل ببینم.....منم پرو حسابی هم پرو یه روزم نبستم مگه نه....؟؟؟ اونی که خودش میدونه جواب بده.......ولی من همه اهدافم رو تو زندگی مشخص کردم و برای رسیدن بهش کم نمیارم و تا آخر میرم ....اگه این کارو نمیکردم خیلی دیر میشد خیلی ......شده هم سن علی دایی هم بشم کم نمیارم وادامه میدم ......
2 – به دلیل یه مریضی که حدود 6 ماهی هست متوجه شدم که دارم و تا همین هفته پیش فقط یه نفر خبر داشت که به اونم برای اینکه ناراحت نباشه گفته بودم هیچی نیست وخوب شدم....... و هفته گذشته دو نفر دیگه از بچه ها هم فهمیدن و همین چند روزه هم خانوادم متوجه شدن......اما خدا شکر که روز به روز دارم بهتر میشم و دکتر گفت برای همیشه از شرش راحت میشم........
3 -- دلتنگیه شدیدم برای یه نفر که واقعا دلم رو گرفته......
4 -- ناراحتی یه نفر که بین ما هست و من به هیچ وجهی نتونستم تحمل کنم درسته برای چند ساعت بود ولی منو آزار داد واقعا داشتم روانی می شدم......از اینجا بهت میگم تو حق نداری ناراحت باشی به هبچ دلیلی هم این حق رو نداری بفهم خره بفهم !! خودت میدونی نه من و نه تو هیچ دلیلی برای ناراحتی و عصبانیت نداریم......باشه.......
5 – ورودی من برای دانشگاه که به احتمال فراون (20% ) به مهر سال دیگه موکول میشه به جای اسفند امسال ....
6 – سوختن هارد کامپیوترم که خبر شوکه کننده ای بود و دیگه به هیچ وجهی نمیتونم اون اطلاعات رو برگردونم....
این دلایل کافیه اگه یه کم به شدت اهمیتشون برای من پی ببرین برای رفتن من کافی بوده.....
ببخشید بچه ها قرار بود این آپ من همراه باشه با قالب جدید من که هنوز حاضر نشده و سعی میکنم تا درست ترش کنم البته قسمتی که به من موکول شده ........همه زحمتها گردن آقا پژمانه گل و گلابه......
راستی تولدم نزدیکه زود باشین کادو ها رو آماده کنین .....دو سال پیش برای یکی از اقوام نزدیک از 100 روز قبل با اس ام اس روز شمار گذاشتم واسه تولدم و امسال برای شما نمی زارم....
تولد بلاگ مریم جون هم تبریک میگم و بگم که مریم جان .......
و برای فرزاد هم که بین ما برگشت کلی آرزوی موفقیت دارم خیلی زیاد.....
بهاااار من تو رو میکشم چرا کامنتاتو بستی........فرناز بازی در نیار ........
و اینکه من میمونم و با انرژی ادامه میدم فقط و فقط به خاطر اینکه میدونم اکثر شما منتظر یه بهونه هستین تا برین....... و اینکه حرفه زیادی شنیدم که من برم شما ها میرین؟؟؟؟ کی این حرف رو ده خودش بیاد جلو......کتکشو بخوره بره....... پس مطمئن باشین نمیرم تا این دوستی های محکمی که بین ما برقرار باشه همیشه هم پا برجا بمونه......و اینم برای یه نفر:: ببین تو کتک میخوری اگه بری دستم از همه کوتاه باشه ولی تو رو میزنم له میکنم......راستی نیاز هم برگشته من گفته باشم که خیلی نیاز رو دوست دارم خیلی زیاد ناراحت میشم اگه اذیتش کنین از همین جا هم دارم میگم خونتونو به یه نفر نشون دادم .......کامنتاتو فعال کن .....و اگه من دستم بهت نرسه همون بنده خدا که الان محله های اطراف ما رو از محله خودشون بهتر میشناسه میاد و میکشتت......و یاسی هم چیزی نمیگم تا خودش تصمیم بگیره....تینا تو هم به روت نمیارم چون که یه چیزی همینجوری گفتی و حق رفتن نداری......البته رفتی و من الان دارم میرم.؟؟؟؟؟ کجا میرم ؟؟؟؟
معلومه دیگه دارم میرم معتاد بشم........نه بچه ها میاد تینا برای آذر ماه برمیگرده.......
رسما از اینجا ساناز رو مادر اینترنتی خودم اعلام میدارم.......
راستی اون یکی بلاگ هم آپ شده کدوم یکی بلاگ ...وا نمی دونین ....صاحبدلان رو میگم.....
و تونستم کرمهای باغ کمیل اینا هم پیدا کنم و به همین زودیا معرفی میکنمشون ......
سرگلی.... گل گلی... گل بابا ... خل بابا..... که منو میبخشه از بس اذیتش کردم.........بازم میگم ببخشید......
گمشده
بدین وسیله رسما از همه تقاضا می شود در صورت رویت هستی (شور عشق)
بهش آدرس بیدن تا برگردن چون همه نگرانن
مژدگونی
(با پارتی بازی اولتون میکنیم تو کامنتینگ)
و آخرین سور پرایز من از شنبه 13 آبان 1385 رسما شروع به کار کردم و از ساعت 8 صبح تا 18 (6 بعد از ظهر ) مشغول کار شدم و هر روز هم از ساعت 19 الی 21 فیزیوتراپی دارم و کاملا وقتم پره و یه جورایی فصلی از بزرگ شدنم تو زندگی شروع شده و آغازی اکتیو دارم ..... در طول هفته نمیتونم مثل قدیم به همه سر بزنم اما بازم میام و آخر هر هفته حسابی تلافی میکنم .....
خیلی حرف زدم....می دونم این اولین اعتراف منه اینجا بابت اینکه خیلی حرف زدم.......
یادش به خیر یکی رسما بهم گفت خفه شو .....سرمو بردی......از بس حرف زدی.....ولی من بازم کم نیووردم......بی خیال.......
اما خیلی وقت بود آپ نکرده بودم تلافی کردم.......ببخشین خلاصه......
و اینکه اصلا هم این فکر رو نکنین که این شعر برای شخص خاصی هستش تا دفعات بعدی که آپ کردم ماجرای این شعر ها رو براتون بگم......(شعر از خانم یلدا ستایش هستش)
از سرگل جونمم خیلی خیلی ممنونم بابت نوشته قشنگی که برام فرستاده و اووون بالا خوندین (عجب کنجدی های خوچمژه ای).....
دفعه بعدی میگم قراره کجا بزارم و اینکه منتظر قالب جدید و استثنایی هم باشین....
و اینکه دیگه..............دوشتون دارم.....میاظبه خودتون باچین.....باشههههه.....
و از همه شما عاجزانه میخوام برام دعا کنین تا گره از مشکلاتم باز بشه خیلی نیاز دارم خیلی....
اون که عاشق تو بود تو رو هر نفس سرود
زندگی تو لحظه هاش جریان داش مث رود
حالا تنهایی داره روزاشو میگذرونه
از تو پنهون می کنه اشکاشو دونه دونه
حالا اون رود قشنگ شده یه برکه دیگه
داره با ترانه هاش قصه از غصه میگه
+ شوتيده شده پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 20:35  توسط پسری از سرزمین فوتبال به سمت داور....


