آنان که علی را خدای خود پندارند، کفرشان به کنار.......عجب خدایی دارند........
ماه رمضان......ماه نزول قرآن ..... شبهای قدر........
میخوام از خودم بنویسم ازاین بنویسم که............
چرا ما وقتی به گرفتاری بر میخوریم یاد خدای مهربونمون میوفتیم.......وقتی شب قدر میشه یاد خدا میوفتیم.....
لباس مشکی رو به تن میکنیم....... و شب رو تا به صبح بیدار میمونیم...... و قرآنی که سالی دوازده ماه هم از گوشه کتابخونه هامون تکون نمی خوره رو...... برمیداریم و به سر میگیریم.............
چرا میگم ما قرار بود که از خودم بنویسم..........
خدایا .......خدای خوب و مهربونم تو که این اجازه رو به من میدی که با این زبون قاصر و کوچیک خودم به این راحتی به درگاهت بیام و دردل کنم نذار به بیراهه برم......
این قدر تو رو فراموش کنم که وقتی کارم یه جا گیر میوفته بگم خدایا تنهام نذار....... بگم خدایا کمکم کن......
شب قدر که میشه زود لباس مشکیمو از ته کمد در بیارم و بپوشم و بیام تو مراسم احیاء تا صبح بیدار بمونم...........
و این انتظار رو داشته باشم که خدا منو ببخش..........و بگم......
الهی العفو .......الهی العفو......الهی العفو.....
و به تمام فرستادگنت قسمت بدم............که خدایا منو ببخش.....
خدایا دعاهای دلمو که تو دلم هست رو مستجاب کن......
یادش به خیر دو سال پیش بود...... وقتی برای دومین یا سومین سالی بود که به احیاء میرفتم و تازه فهمیده بودم چی به چیه ........
شب بیست و یکم بود شب امیر المونین.... شیر خدا.....علی (ع) به شهادت میرسه ......
برای اولین بار برای مظلومیت و شهادت یکی از فرستادگانت بود.......
که اشک از گونه های من سرازیر شد و گریم گرفت...
از هیچ جا و هیچ چیزی هم دلم پر نبود....که بگم به خاطر اون بود نه براستی برای مراسم سوگواری بود که اشک میریختم.............
هیچ جوری گریم بند نمیومد موقع قرآن سر گرفتن که شد چه حالی داشتم هر لحظه داشت به شدت گریه هام زیاد تر میشد و دیگه به هق هق افتاده بودم.......
بعد که فکر کردم و داشتم صحبتهای یکی از روحانیون رو گوش میدادم که میگفت :
خدا تو این شبا فرشته های خودشو میفرسته به زمین تا بنده هاشو ببخشه و یه تولد دوباره بهشون بده.........
من هم فکر کردم خدای من..... منو بخشیده و تمام گناهام از بین رفته اما نگو که........
تمام گریه های اون شب.....تمام اشکهایی که ریختم همه و همه برای روزایی بود که در پیشمه........
برای این روزا که دیگه اونقدر تو گناه و لجن گم شدم که وقتی تو مراسم احیاء میام حتی یه قطره هم اشک ندارم.....
آره به حال این روزام بود که داشتم گریه میکردم..........
مراسم احیاء تو دبیرستانی برگزار میشه که تحصیل کردم تو همون نماز خونه ی بزرگش که همیشه نماز جماعتش یه صفای خاصی داشت ........
دیشب وقتی با دوستام که حرف میزدیم و هر کسی یه چیزی از خدای خودش میخواست و اینجا من بودم که نمی دونستم براستی چی میخوام........ برگشتم گفتم:
بابا دمتون گرم خوش به حال شما ها دیگه من که اینقدر دعا دارم که نمی دونم چی بگم و با چه رویی از خدای خودم بخوام..........
همینم شد مراسم وقتی تموم شد و بیرون اومدیم با خودم گفتم دیدی آخرشم یادم رفت ......آره تو اون لحظه ها حتی نتونستم یه دعای کوچیک کنم برای خودم چون اینقدر زیاد شده این خواسته هام که دیگه ..................
با یکی از دوستام که حال خوبی نداشت تا یه مسیری رفتم تا برسونمش و برگشتنه که داشتم تو اون تاریکی و تنهایی بودم خیلی حرفا تو ذهنم گذشت...........
اینکه واقعا این به حق هست منی که نمازدرست حسابی نمی خونم....... منی که یادی از خدای خودم نمیکنم و فقط وقت مشکلاتم یادش میوفتم بیام و تو این مراسم بگم خدایا منو ببخش..........
دوشنبه هفته پیش بود بعد از حدود ده هفته که از مصدومیتم میگذره و طبق گفته دکتر باید کاملا بهبود میافت جواب آم آر آی و فیزیوتراپی هامو نشون دادم ودکتر گفت که نه هنوزم باید چهار تا پنج هفته دیگه تحت درمان باشی..... دیگه حتی داشتم کفر میگفتم و گفتم خدا با من قهر کرده........ولی نه این منم که قهر کردم و داره هر چی میگذره به این موضوع بیشتر میرسم........خدا که با بنده هاش قهر نمیکنه..........
این منم که دیگه حتی نمی تونم جلو خشم خودم رو بگیرم و دل کسایی رو که دوست دارم رو به راحتی میشکونم .....
خدا الان که منو به این راحتی به درگاهت راه دادی و میزاری از اونم راحت تر با تو درد و دل کنم فقط ازت یه چیزی میخوام..........نه........دیگه نه برای خودم نمیخوام.......تو همه چی رو به من بخشیدی و من نتونستم استفاده کنم...... پس دیگه برای خودم هیچی نمی خوام تا همه چیزایی رو که از دست دادم رو....... همه نعمت هایی که به من دادی رو...... همه فرصتهایی که به من دادی و نتونستم استفاده کنم رو دوباره به دست بیارم و این بار قدر بدونم و با شکر گذاری از تو همه نعمتهات بتونم از بار سنگین خودم یه کمی بکاهم..........و میدونم بازم کمکم میکنی......
آره من بد کردم ........همینجا پیش خودت میگم خدایا منو ببخش به خاطر همه بدی هایی که بهش کردم .......
امشب اومدم بگم خدایا تو که خودت میدونی هنوزم من چه قدر دوسش دارم و بهش علاقه دارم........
خدایا هر کی ندونه تو که اشکای منو میدیدی.......تو که از دل من خبر داشتی........
خدایا کمکش کن.......یه کاری کن خودش بشه و تنهاش نذار.......حتی اگه خودشم نخواست تنهاش نذار.....
خدایا دستاشو بگیر و کمکش کن تا به بیراهه نره........
خدای من خدای خوب و مهربون من .........دادار تمام پاکی ها.......
فقط تویی که از دل من خبر داری و فقط حرف زدن با تو هستش که منو آروم میکنه........
خودم رو.....دلم رو.........و تمام وجودم رو به تو میسپرم و دیگه نمیخوام هیچ وقت اونو داشته باشم........فقط به تو میسپرم و خودت هواشو داشته باش......
آمین.
سلام ........
ااااااااااااا نرو بابا کجا داری میری.....
چی نه بابا اشتباهنیومدی آره بابا همیجاست .......نه آدرس درسته چک کن.....
(Me-Ma) تا ابد باقیست.........بابا نگاه کن همون مستقیم.......دربست خودمونه دیگه......
نه بابا یه ذره داشتش اینجا قدیمی میشد گفتم یه تغییر دکور اساسی بدم و خلاصه اینجا هم شکل و شمایلش عوض شد......همون دیگه حالا من کلاس میزارم شما منو ضایع نکنین دیگه .....چی ؟؟ آره همون یه قالب عوض شد.....
نمی خواستم پی نوشت بنویسم و به همون متن بالا بسنده کنم اما دلم نیومد.......
از شما دوستای خوبم ننویسم........
و تازه دوستای قدیمی اما جدید رو تو بلاگم به شما ها معرفی نکنم.....
جنس مخالف اثری از آقا مجتبی .....هنوز کاملا راه اندازی نشده اما جالبه و باید برید ببینید.....پس چی باید....
بچه شیطون هم که دغدغه های آقا مجید احسانی هم که کلی قدیمی هست و من تازه کشفش کردم ..چی پس چی باید برید ببینید..........
و پگاهک وترنم هم که از دوستای جدیدمون هستن که خوش آمدید میگم و ترنم پس این پرواز کجاست آره دیگه دختر خالتو میگم........
و و و اینکه بالاخره تصمیم رفتن من هم که در کنارش با رفتن سرگل جون و سوده جون و نیاز هم مواجه میشدید به اتمام رسید یعنی همه با هم ادامه میدیم مگه نه بچه ها..........
میدونین چرا تصمیم به رفتن داشتم ........کمیل میخواست بره و با رفتنش مطمئن باشید منم میرم هر موقع که باشه......اما کمیل مهربونمون کارگردان...تهیه کننده.....امور مالی....ضبط ....تدوین و خلاصه همه کاره فیلم ناز ترین طبرستانی موندگار شد به عشق همه ما و منم میگم دوست دارم.......و ممنون که موندی که واقعا ما دلمون نمی خواست بری و ما هم بریم.......
وای بچه ها امشب داشتم بلاگ بهاااااااااااار رو ورق میدم یه دفعه آن شدم دیدم..... خودشم هست کلی حال کردم و سلام رسوندش......
همین روزا یعنی تقریبا یه هفته دیگه عشق خفن ما میشه یه سالش دقیقا 30 مهر.....
بهااااااااار همه منتظرتیم تا برگردی هاااااا.........
بابا هستی کجایی بی خیال مثل من باش.......هدیه هم که خیلی کم پیداست .....
ما بریم ......آقا بریم ......چی ...؟....کجا.....آره دیگه برم متنو بدم رو نت و بلاگم رو آپ کنم......
چی شکلک نداره .....خجالت بکش احیاء هست و راستی پیوند ها هم هیچ ترتیبی نداره دلخور نشین...
بچه ها دعا یادتون نره .....خیلی بیشتر از خیلی التماس دعا......
هر چی هم بگذره بازم این جمله برای من تکراری نمیشه و بازم مینویسم.......
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست ، خدایا به سلامت بادش
+ شوتيده شده شنبه 22 مهر1385ساعت 1:14  توسط پسری از سرزمین فوتبال به سمت داور....


