تبليغاتX
مستقیم.....!!دربست


 

 

 

....همه کس و هیچ کس....

به نام خدا

 

سلام

خوبین چه خبرا.................؟

خاک تو سرم یادم رفت بگم به نام خدا صبر کنین اون بالا بنویسم و بیام...حالا خیالم راحت شدش .......

گفته بودم میام خاطره هامو تعریف کنم درسته.......؟بابا بی مزست بی خیال شین....!

بذار از دو روز اخراجیم از کلاس بگم که سال سوم بودم اخراج شدم بگم........

اردیبهشت 84

 

من و مسعود که دو سال بود با هم آشنا شده بودیم و از سال دوم مبصر کلاس بودیم .....طبق معمول زود تر از همه می رفتیم سر کلاس........

همیشه که نه ولی عادت داشتیم..............که رو میز بندری بزنیم و خلاصه برقصیم......بچه ها هم که همه هما هنگ..... یعنی جرئت اینو نداشتن بخوان چیزی بگن.....اسمشون رو می دادیم دفتر و ناظم حالشونو می گرفت .....

اول اینو بگم که خیلی مدرسه ما معروف بود به اینکه گیر بازار و اینا...........

خط ریش.....مو .....ژل دن.....مدل مو......لباس پوشیدن.....اوه اوه اوه آستین کوتاهو که دیگه نگو.............

منو مسعود از اونجایی که از نمونه های مدرسه بودیم همیشه .....زنگ اول از همه دیر تر می رفتیم سر کلاس حتی از معلم..... و باید از دفتر با نامه می رفتیم سر کلاس .........آخه همیشه مدل موهای ما و خط ریش و مدلهای ریشمون تک بودش.......و گیر رو ما بود وخصوصا این واکس مو .........

 

خلاصه همیشه هم تعهد می دادیم اما فردا باز همون آش و همون کاسه......بعضی از معلم هامونم که ما رو شناخته بودن......همش سر این موضوع از ما درس می پرسیدن......و گیرا رو ما بود خلاصه..........

 

از رقصیدن هامون بگم حال کنین.......

مسعود همچین خیلی خوب بندری می زدش جای همه شما ها خالی..... خود به خود آدم قرش میومد........

بچه ها هم که همه رقاص......منم که دمه در کلاس وایمیستا دم تا یه وقت مدیر یا ناظم یا معلم که میاد به پا باشیم.....

چه حالی می داد ناظم که دیگه فهمیده بود و کاری نداشتش از بس ما پرو بودیم .........

تا میومدش بهترین کلاس مدرسه می  شدیم......

اما چشتون روز بد نبینه.............از اونجا که دفتر مدیر دقیقا زیر  کلاس ما بودش و مطمئنن سرو صدا پایین می رفتش..........یه روز که پنجره کلاس باز بود وایستاده از پایین ما رو دید..............

وای که نگو چه بد شدش چون خانواده منو کامل میشناخت و مسعودم این حرفا بهش نمی یومد یه قیافه داره عین بز هر کی میبینه می گه ته بچه مثبت............(بلا نسبت بز......البته الان که با هم قهریم اینو نمی گم همیشه می گفتم)............

ما رفتیم دفتر و همچین  اخراج زد تنگمون.......منم که همه تو مدرسه می شناختن به جای اینکه بشینیم حیاط و درو دیوارو نگاه کنیم بسکتبال بازی می کردیم و اینا (در ضمن من و مسعود تنها کسایی بودیم که حلقه بسکتبالو می گرفتیم با پریدن یه بارم یکیشو شیکوندیم) چه حالی میداد......یا داشتیم ساندویچ میل می کردیم.......

بعضی موقع هم که تو دفتر بودیم .....مخصوصا من که آشنا داشتم......همون منبع موثقی که سوالارم میداد به من......می رفتیم....قسمت تکثیر و سوالا رو داشتم.............

چشتون روز بعد نبینه این 2 روز با وساطت تمام معلما و ناظمین و هر کی بگین تو مدرسه حتی امام جماعت مدرسه میومدش وساطت .............. ولی چه فایده گناه ما کبیره بودئش ....از قول مدیر از این حزب الله ریشش زنگ زده و خلاصه ته این حرفا دیگه.............

 آخر سر مسعود خودشو کنار کشید و موندم من بیچاره..........

 اونم با استفاده از نفوذی که داشتم بعد از دو روز برگشتم سر کلاس ولی .................منتظر یه نمره از من بودن تا اخراجم کنن و به آرزوشون برسن اما نتونستن ..........به این آرزوی درینشون که آخراج من بودش برسن.......

از اون روز که برگشتم سر کلاس دیگه جای خودمم تغییر دادم

کلاس ما از همون اول چون بزن برقص داشتش قرار بود دو میز آخر هر ردیف خالی باشه .......

اما من با تمام پرویی وقتی برگشتم بعد از اینکه حدود 7 ماه از این قانون گذشته بود رفتم نشستم اونجا.......

و با هیچ کسی کاری نداشتم چون جاتون خالی تو این مدت بد جوری زیراب من خوده بودش.......

 

منم که این اواخر این قدر اسم می دادم دفتر و از بچه ها نمره انضباط کم شد که توی فضا بودم.......

نگو عقده ای بازی بود.......حقشون بود آخه همه خودشونو کشیده بودن کنار و همه رقص افتاده بود گردن من......

آخرشم نمره انضباط خودم 20 شد و برای همه رو اووردم پایین.......

خب اینم یکی از خاطره هام می دونم می گین دیگه از اینا نگم آخه خیلی بی مزه بودش........

 

خودتون نکته کنکوریهاشو در بیارین و نظر بدین

 

خب می خوام از مهسا جونم(قوربونت برم الهی) اول از همه تشکر کنم بابا منو خجالت دادی .......این اجازرو صادر کردش که از ساعت 10 شب ....روز قبل عید رو می گم به مدت 24 ساعت تو خونه مرد سالاری باشه ......

و زی زی بودن من به مدت 24 ساعت به مناسبت روز پدر خاتمه پیدا کنه..............

راستی مرسی از بابت هدیه ای که برام گرفتی من لایق این همه محبت نبودم ......مرسی...........

بعدشم من دیگه آپ نمی کنم تا 31 شهریور که با یه آپ استثنایی بر می گردم........همه هم دعوتین...............

سر گل گلم که رفتش م رخصی یه ماهه به من با اس ام اس گفتش..................مطمئن باشین برمی گرده.......

از بهار گلم ممنونم  که هنوزم میاد و به ما سر میز نه0...... بابا خیلی دوست داریم بهار جان......

از بابا کمیل و بابا بزرگ و مامان بزرگ (2تا با مرام فرناز و سبا) هم ممنون عیدتون مبارک.......

آنیا و آریا جان مرسی که اومدین و آقا فرزاد گل که بار اولشم بود اومدش خونه ما..............مرسی ......

ماهان گل.....که غیبش زده......بلوط و پناه رو نمی گم که خودشون صاحب خونن راستی همه جمعه دعوتیم عروسی جروشا و موریخا..............خونه پناه و بلوط شیرینه................

 

به بابا جونمم روز پدر رو تبریک می گم همچنین به تمام بابا های دنیا (یکیشم خودمم)......

.....................عیدتون مبارک..................

.......ایشالاه همیشه سلامت و تندرست بالا سر اعجوبه هایی مثل ما باشین........

 


+ شوتيده شده  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 12:55  توسط پسری از سرزمین فوتبال به سمت داور....  |