سلام چه خبرا ..؟!!!!!؟؟؟؟؟؟
خوش میگذره !!!!!!!!!!0000
از من خبری نیستش حال کردین دیگه ......گفتین ایشالاه همیشه همینجوری باشه ....ولی کور خوندین همچینم اسیدی... مگه من حالا حالا ها میرم تا از شماها از شرم راحت شین....
جاتون خالی اینقدر داره به من سخت میگذره که روز به روز دارم لاغر میشم... رفتم پیش دکتر تغذیه تیم میگم من دارم میشم 40 کیلو میگه یه دفعه میترکونه ..![]()
والا من هنوز نفهمیدم این دفعه کی هستش الان 45 روزه ![]()
ولی جدن خیلی باهاله بهم یه برنامه غذایی دادن میگه روزی 2 کیلو اضافه میمکنی حالا فکر کنین ببینین چی هستش..... ولی موقع تمرین 3 کیلو لاغر میکنیم![]()
این تیم ملی بودش که بدناشون ضعیف بود نیمه دوم کم میووردن ....![]()
![]()
ولی ما باید جورشو بکشیم می گن میخواین عین این ببخشیدا ...(نمیگم ) بازی کنین....![]()
بابا اونا خراب کردن ما باید زیاد تمرین کنیم... ![]()
قراردادهای ما پولش کم میشه .......![]()
آخه این انصافه از هر 1میلیون که میگیری باید 75 هزار تومن مالیات بدی ........![]()
که اون مرتیکه کمری دایناسور علی دایی رو میگم بشینه تو آلمان وجود نکنه بیاد اینجا بخواد مدرک مربی گری بگیره .....( چه ربطی داره آخه)....![]()
ببخشید باز بی ادب شدم فعلان.........![]()
کوچولو ها یادتون نره برا همه چیز تو زندگیتون هدف داشته باشین و با یه برنامه ریزی خوب برین و بترکونیدش .......![]()
بی جنبه ها هدفو بترکونین باز من خندیدم ......![]()
نیشتو ببند.......![]()
خیلی باهالین
...... شما رو میگم خودمو که میدونستم...![]()
خداحافظ..![]()
میبینم که بعد از یه ماه که با برگشتم تا آپ کنم هیچ اتفاقی نیوفتاده…..هنوز زنده این پس …..
فقط آمار بازدید ها بالا رفته و هیچ خبری هم از نظر نیستش..
راستی بچه ها از اونجا که من خیلی حواسم جمع هسش و همه چیز یادم میمونه مثل شام دیشب….
پسورد مهران9418 رو یادم رفتش و اصلی ترین نشونی اینترنتی من به ابدیت پیوست……
با دوستان زیادی بالغ بر 300 نفر به همین منظور مراسم سوگواری و عزاداری....با صرف آبگوشت با سالاد اندونزی و فانتا لیمونات برگزار خواهد شد ........ای بابا باز من رفتم تو خاکی ......
ولی اگه دوست داشتین بیاین این آدرسش هست :
امشب دلم کلي گرفته بود ... دوست داشتم ميومدی باهم......
اما مثل هميشه تو نمی تونستی بیای ...
ولی من خوشبختم....چون هر چي فکر مي کنم....ميبينم چيزي کم ندارم.... حتي تو رو!!...مگه حتما بايد پیشم باشي که داشته باشمت؟؟...مهم اينه که مي دونم تو هم تو مدت روز بهم فکر مي کني... حتي اگه وانمود کني اينطور نيست...
مهم منم که هر وقت اراده مي کنم...تو تو ذهنم بال و پر ميگيري...و به پرواز درمياي...باز يه خاطره در من اوج ميگيره و موندگار ميشه....
خودت می دونی...می دونی که هميشه با منی....می دونی که تو توی لحظه لحظه های من جاری هستی....
آخه...تو ، توی قلب منی... آره! تو قلب من....برای همينه که هميشه با منی...برای همينه که حتی يه لحظه هم ازم دور نيستی...برای همينه که می تونم دوری تو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ می شه...هر وقت حس می کنم ديگه طاقت ندارم و ديگه نمی تونم تحمل کنم دستامو می ذارم رو قلبم و خوب گوش می کنم ... اونوقت می تونم صدای نرم و مهربونتو بشنوم و تو آرامش صدات گم بشم ... تو دلم رد احساست رو دنبال می کنم... و آخر همه ی اينا...به يه چيز می رسم....به پاکی...به نجابت...به خوبی....به مهربونی ...به عشقم به تو..... به تو....
اونوقت دلتنگيم بر طرف می شه... تو رو نزديکتر از هميشه حس می کنم....اونوقت ديگه تنها نيستم...
عزيزم! می خوام برات دعا کنم يه دعای کوچيک :
خوشبخت باشی و هميشه با من بمونی ...

می خواست کسی نفهمد که گریه می کند,زیر باران گریه کرد.
شب خوابش نمی برد,ستاره ها را شمرد.
آن قدر گریه کرد که خورشید هم برایش اشک ریخت.
خانه اش تاریک بود,ماه را به خانه اش دعوت کرد.
ابرها,پنبه های مزرعه آسمان اند.
شیشه مشجر,تار کننده حقایق است.
زندگی جست و جوی دایم است.
اشک,مایع سفید کننده دل است.
اما جاروبرقی,پاک کننده غم و غصه های دل نرمش هست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دخترک به پسر گفت: به نظرت من قشنگم پسر گفت: نه.
دخترک از پسر پرسید: که تو می خوای من پیشت باشم تا همیشه پسر گفت: نه.
دخترک به پسر گفت: اگه من یه روز ترکت کنم تو برام گریه می کنی
پسر گفت نه.
دخترک در حالی که گریه می کرد و می خواست برود
پسر دستش را گرفت و گفت: از نظر من تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی.
من نمی خوام تو پیشم باشی بلکه نیاز دارم که تو پیشم باشی
و اگه یه روز از پیشم بروی من برات گریه نمی کنم........
بلکه می میرم

....خدایا....
كاشكي ميتونستم رسم زمونه رو عوض كنم كاشكي ميتونستم
جاودانگي عشق رو در رسيدن خلاصه كنم نه در جدايي
كاشكي خدا صدامو ميشنيد
خدايا:......ميدونم سرت شلوغه ميدونم آدماي مهمي هستن كه از من
خيلي
برات عزيزترن
ولي خدايا گناه من چيه كه ......
نميدونم چطور بگم ولي ...ميدوني كه بي اون
زندكي برام از زهر تلخ تره
اگه هق هق گريه مهلت بده ميخوام ازت خواهش كنم تو رو به بزرگي
بزرگانت
قسم وان از من جدا نكني
خدايا ميدونم كه خيلي گناه كردم ميدونم كه خيلي كوچيك تر از اونم
كه ازت توقع
داشته باشم اونو بهم بدي .......
ولي خداي من : حالا دل من هيچي ولي
دلي كه رفت به زور روزگار
برش
نگردون خواهش!!
نذار دونفر كه هم ديگه رو دوست دارن
مجبور شن به خاطر اينكه به هم ثابت كنن عاشق همديگن از هم جدا بشن
آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو مجلس حاج منصور چراقارو خاموش كرده بودنو لخت شده بودن سينه ميزدن حاج منصور ميگه كه خوب چراغارو روشن كنيد تركه داد ميزنه : جون مادرت صبر كن شورتمو دزديدن
قزوينيه دم غروب ميگذاره دنبال يك چاقال اساسي... پسره هم تا ميفهمه قزوينيه دنبالشه، سرعتشو زياد ميكنه و ميپيچه تو كوچه-پسكوچه. خلاصه ازين كوچه به اون كوچه.. تا آخر تو يك كوچه بنبست گير ميافته. وقتي ميبينه گير افتاده و قزوينيه هم داره با لبخندي بر لب مياد جلو، دهنشو وا ميكنه، با همة وجود داد ميزنه: كـــمـــــك!! قزوينيه ميگه: بالام جان بيخود شلوغ نكن، اينجا اگه كسي هم بياد كمك، مياد كمك من.
از یارو ميپرسن: بلدي پيانو بزني؟! ميگه: نه. ولي يه داداش دارم... اونم نه.
یارو ميخواسته بره بهشت زهرا، گل گيرش نمياد كمپوت ميبره.
یارو هر كار ميكنه بچش نمي خوابه بهش ژل ميزنه
یارو ميره لباسفروشي، ميگه: ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه: بعله. یارو ميگه: قربونت دو نخ به ما بده!!!
از غضنفر پرسیدند پنجشنبه-جمعه کجا بودی؟می گه:والله امام رضا طلبید با برو بچه ها رفتیم شمال.
یارو میره بدنسازی، مربی بهش میگه وقتی بیایی هفته اول بدنت درد میگیره.یارو میگه پس من میرم هفته دوم میام.
تا این جا فکر نکنم کسی ناراحت شده باشه از اینجا به بعد اگر ناراحت شدی ببخشید.یعنی ممکن غیر بهداشتی باشه.
"ازدواج با يك نفر، ازدواج با سرنوشت او و شريك شدن در همهي مسايل و نتايج اوست."
زن و مرد جواني وارد شهر كوچكي شدند. اهالي شهر، با تعجب بسيار زياد ديدند كه هر يك از آن دو سر ريسماني را در دست دارد كه به دور گردن ديگري بسته شده است! به همين دليل اگر مثلاً زن حركتي ميكرد مرد به دنبال او كشيده ميشد و اگر مرد كاري انجام ميداد، زن هم خواهي نخواهي، در آن كار داخل ميشد! مردم شهر كه شگفتزده شده بودند آن دو را دنبال كردند ولي هرچقدر حركات آنها را زير نظر گرفتند متوجه نشدند ماجرا از چه قرار است. پس نزد حاكم شهر رفتند و موضوع را با او در ميان گذاشتند. حاكم آنها را زير نظر گرفت و ديد كه همهي كارها را باهم انجام ميدادند و اگر هم ميخواستند كارهاي متفاوتي انجام دهند كشش طنابها بر گردنهايشان، به آنها يادآوري ميكرد كه حد و اندازهي كارهاي متفاوتي كه ميتوانند انجام دهند چقدر است! اما چون او هم نفهميد حكمت كار زن و مرد چيست. سرانجام آن دو را نزد خود فراخواند و علت را جويا شد. وقتي زن و مرد، مسئلهاي را كه در شهر پيچيده بود، از زبان حاكم شنيدند، خنديدند و گفتند: مگر نميدانيد زن و شوهر در همه چيز باهم شريكند و سرنوشت آنها به هم گره خورده است؟ ما ميدانيم هر كاري انجام دهيم بر ديگري اثر ميگذارد و خواهي نخواهي در نتايج تصميمگيريها و عاقبت زندگي همديگر شريك ميشويم، پس شرايطي ايجاد كردهايم كه هميشه طرف مقابل بتواند ببيند همسرش او را در چه آينده و تقديري داخل يا گرفتار ميكند، و در واقع چه سرنوشتي را برايش رقم ميزند!!!
این تو گوش همتون باشه.......
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند. شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد. در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .
وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند تا این که به ناچار برگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت. باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه بدون برگ افتاد بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند و شاخه بدون اینکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد. ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتتت من بودم.
كوفته هندي
مواد لازم :
گوشت گوسفند چرخ شده : 750 گرم – ماست : يك چها رم فنجان - گشنيز خرد شده : 2 قاشق
غذا خوري.
ادويه براي داخل كوفته :
زنجيل : 2 قاشق چايخوري - پودر تخم گشنيز : 1 قاشق چايخوري - ادويه گرام ماسا لا : يك دوم
قاشق چايخوري - پودر فلفل قرمز : 1 قاشق چايخوري - روغن و نمك به ميزان لازم .
مواد لازم براي سس كوفته :
رب گوجه فرنگي : 2 قاشق غذا خوري - گوجه متوسط خرد شده : 2 عدد - پياز متوسط : 2 عدد
خلالي شده - بادمجان متوسط خرد شده : 2 عدد - فلفل دلمه اي قرمز خرد شده : 1 عدد - سير له
شده : 1 قاشق غذا خوري .
ادويه داخل سس كوفته :
زيره سبز : 1 قاشق چايخوري - زردچوبه : 1 قاشق چايخوري - عصاره تمر هندي : نصف استكان .
طرز تهيه :
ابتدا گوشت چرخ شده گوسفند را در ظرفي مي ريزيم و ماست و گشنيز خرد شده - نمك و ادويه
داخل را به آن اضافه مي كنيم و خوب ورز مي دهيم از مواد آماده شده كوفته هايي بيضي شكل
به اندازه يك گردو درست مي كنيم و در ماهيتابه نسوز با كمي روغن سرخ مي كنيم و كنار مي گذاريم .
در ظرفي ديگر پياز خرد شده را با كمي روغن سرخ مي كنيم - سير له شده را همراه ادويه داخل
سس به آن اضافه مي كنيم و روي كوفته ها مي ريزيم .
همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم . يادته چقدر هيجان داشت؟ می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ! آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری . اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی؟ چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.
۱ ) قانون اين بازی اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمی شی مگه خودت بخوای بازی رو نيمه کاره رها کنی .
۲ ) شروع که کردی بايد تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر ارادهات رو جزم کنی که ادامه بدی .
۳ ) ولی اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسيدنه .
اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل يک تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواظب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه .
4 ) فقط بايد با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسيدی دمت گرم , به يه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .
می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟ اميدوارم زندگی ات هميشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن. پس بگو يا علی و تاس رو بنداز


